تبليغاتX
شیخ حقگو

این روزا به هر وبلاگی سر می زدم می دیدم همه دارن لیست افتخارات ردیف میکنن. گفتم مگه من چیم ازونا کمتره من که کلی افتخارات ملی، غیرملی، بین المللی و حتی غیر بین المللی ندارم.بهمین دلیل و دقیقا بخاطر همین موضوع لیست افتخارات من به شرح ذیل اعلام میگردد:

1.      تولد در یک شب سرد زمستانی

2.      این یکی بخاطر مسائل خصوصی حذف گردید

3.      هوش فوق العاده از زمان طفولیت که در سن 3-4 سالگی کتاب فارسی سوم دبستان خواهرمو کامل حفظ بودم.

4.      محبوبیت در بین جنس مخالف از همان طفولیت بطوریکه تمام دختران مهدکودک دوست داشتن با من دوست باشن.

5.      شاگرد اول کلاس بودن تا سال اول دبیرستان

6.      کتک خوردن از دست خانم معلم در کلاس اول دبستان بخاطر شیطنت زیاد(البته چون دوستم داشت بعدش اومد عذر خواهی کرد)

7.      کتک خوردن برای دومین بار از دست آقای ناظم در کلاس پنجم بخاطر کتک خوردن پسرش ازمن (چون با هم همکلاس بودیم و رقیب البته عمری به پای من نمی رسید)

8.      خوردن کشیده آبدار از معلم ریاضی کلاس سوم راهنمایی بعلت کسب نمره 5/18 (هجده و نیم)

9.      استاد مباحث سیاسی در کلاس از همان زمان

10.  شکستن شیشه مدرسه در هنگام دعوا با یکی از همکلاسی ها

11.  یکه بزن محل بودن بطوریکه سابقه شکستن دست و ... رقیبان و در پرونده خود دارم.

12.  ریاست جمعهای دانش آموزی مختلف در کلیه مقاطع تحصیلی

13.  مدل دبیرستان بودن(بطوریکه طرز لباس و فرم ریش من همیشه زیر ذره بین مدیربود تا شاید کلیه بچه های دبیرستان اصلاح شوند)

14.  محبوبیت زیاد بین دبیران و دانش آموزان

15.  جز 5 شاگرد ممتاز دبیرستان در کلیه مقاطع

16.  اخراج از دبیرستان با معدل بالای 18 و انضباط بیست در سال سوم

17.  در امان نبودن هیچ دبیری از متلکهای من در سر کلاس بطوریکه دبیر معارفمون چندین جلسه منو از حضور در کلاس محروم کرد و چون زنگ آخر بود منم از خدام بود سریعا خونه

18.  دارای بیشترین غیبت مجاز در بین کلیه دانش آموزان کشور بدلیل شرکت در همایشها و جلسات گوناگون علمی و فرهنگی بطوریکه دبیر هندسه سال اول دبیرستانمون بعد از تصحیح اوراق گفت که این .... کیه که بیست گرفته.بعد از سه ماه منو نمی شناخت چون من همش 2 یا 3 جلسه سر کلاسش نبودم ولی بعد از کسب نمره بیست بدون حضور سر کلاس کفش بریده بود.

19.  علاقه خیلی زیاد به ادبیات فارسی ریاضیات فیزیک و البته بعدها شیمی.

20.  افتخار شاگردی آقای ... دبیر شیمی که باعث علاقه من به شیمی شد.

21.  افت تحصیلی بعد از اخراج از دبیرستان

22.  کسب اولین تجدید در دوره پیش دانشگاهی و همزمان جز دانش آموزان ممتاز بودن(حال میکنین هم تنبل کلاس بودم هم زرنگ)

23.  تسلط کامل به تاریخ معاصر به طوریکه دبیر تاریخ معاصر دبیرستان به من حسودیش میشد.

24.  قبولی در دانشگاه

25.  انصراف از ورود به دانشگاه حتی قبل از ثبت نام با اینکه از قبولیم خیلی ذوق زده بودم.

26.  طی دوران سربازی  با کسب کارت پایان خدمت

27.  نقاش و طراح

28.  گرافیست

29.  داشتن خط زیبا و خوانا

30.  عاشق سینما به طوریکه هیچ فیلمی از زیر دستم در نمیرفت

31.  ترک اعتیاد سینما به طوریکه نزدیک 9 ماه سینما نرفتم

32.  داشتن آرشیو ناب از سی دی ها و دی وی دی های فیلمهای روز

33.  نداشتن حتی یک دانه دی وی دی و داشتن چند سی دی ازون آرشیو ناب

34.  این یکی رو دیگه الان خودتون حدس می زنید با توجه به مورد بالا بله کاملا درسته سینه سوخته رفیق باز

35.  ترک دوستان به دلیل سگ خوری اموال

36.  نگاه نکردن به شبکه ایران موزیک

37.  نگاه کردن به شبکه PMC

38.  اینکه 24 ساعت شبانه روز در حال گوش دادن به موسیقی با صدای بلند هستم و خانواده شاکی ازین موضوع

39.  نداشتن حتی یک دوست دختر با توجه به داشتن جمیع شرایط

40.  احاطه به زبان انگلیسی و تسلط به زبانهای فارسی و البته ازون مهمتر لری(بختیاری)

41.  گرفتن گواهینامه رانندگی فقط با یک بار شرکت در آزمون عملی

42.  داشتن ادعای دست فرمون

43.  خوش تیپی و خوش چهره بودن

44.  نداشتن خط موبایل

45.   تبحر خاص در کشتن حیوانات موذی از جمله سوسک

46.  اضافه شدن 7،8 کیلو به وزنم فقط درمدت 2 ماه

47.  البته اینو دیر یادم اومد باید اون بالا می نوشتمش کارگرزاده بودن

48.  کارگر بودن

49.  قرائت کامل قرآن مجید به همراه ترجمه فارسی

50.  حفظ نبودن شاهنامه فردوسی

51.  داشتن یک لبخند زیبا بر روی لبان

52.  علاقه خاص به نیکول کیدمن و هانیه توسلی

53.  دیدن بیش از 5بار فیلم The Italian Job

54.  مطالعه روزانه

55.  از خوانندگان روزنامه شرق بودن

56.  ندیدن محمدرضا شجریان از نزدیک

57.  رد شدن از خیابان در هنگام خوردن بستنی قیفی

58.  علاقه داشتن به ورزش شنا و ...

این لیست بعدا هم قابل بروز رسانیست.

بازگشایی مدارس هم مبارک.همکلاسی سلام.

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم شهریور 1385;ساعت 22:30; توسط حقگو; | Balatarin

تا حال فکر کردین حیوانات تا چه حد در زندگی انسانها تاثیر دارند؟

فکر نکردین! خوب الان یکم فکر کنید ببینید اگه حیوانات نبودند ما چی کار بایستی میکردیم؟

همونجوری که شما هم تا حالا دیگه متوجه شده اید بدون حیوانات انسانها هم نمی تونستن زندگی کنند! ببینید ما گوشت گوسفند می خوریم نمی دونم شیر گاو یا از پوستش برای لباس و کفش و... حالا اینا که واضح بود.مثلا بدون وجود کرم خاکی یا حیوان مورد علاقه خانمها ( منظورم همون سوسک خودمونه!) باز هم ما مشکل داشتیم. بالاخره خدا یه چیزی رو الکی و کشکی که خلق نکرده!

     کارهایی که حیوانات برای انسان انجام می دن خیلیه.مثلا پای خاطرات بچه های جنگ که بشنی خیلی خاطره حیونی دارن که برات بگن.مثلا یکی از همین بچه ها تعریف می کرد توی یکی از محور های عملیاتی یه دریاچه کوچیک بود که فاضلاب توالت  (WC) یا به قول آسید تقی مستراح توش می ریخت این دریاچه هم آبش ساکن بود و خیلی زود باید گندش در میومد ولی توی این دریاچه یه چند تا سمور آبی بود که میومدن و ... می خوردن( اه حالمو بهم زدی) خوب ببینید چقدر این زبون بسته ها برای آدم مفیدند.

    البته بعضی حیوانات در دیگر کشورها از ارزش و قرب خاصی هم بر خوردارند مثلا در هند گاو مقدس هرکی به گاو نگاه چپ بکنه باید خر بیاره باقالی بار کنه.(می دونم اصل کلمه باقلا است) یا مثلا نماد یک کشورن مثل کانگورو که تا ادم اونو می بینه یاد استرالیا میوفته یا در کشورهای خارجی تا گربه رو می بینن یاد ایران میوفتن.( که البته توی ایران این طور نیست البته اونا اشتباه می کنن اونا باید تا ... ببینن یاد ایران بیوفتن-البته اون کلمه بخاطر مصالحی حذف شده است-)

  یا مثلا بعضی حیوانات سمبل هستن به عنوان مثال کبوتر سمبل آزادی و دموکراسی و ...(البته من این طور فکر می کنم) یا بعضا حیوانات برای بعضی اشخاص خیلی مهمن مثلا صاحب کمپانی ماک چون وارثی نداشت تمام ثروتش و برای سگش به ارث گذاشت(خاک بر سرت با این آرزو کردنت میگی کاش جا اون سگه بودی ! واقعا که)

  یا این اواخرحیوانات حتی توی سیاست هم وارد شدن مثلا لوگوی حزب جمهور یخواهان آمریکا-اگه اشتباه نکنم- عکس یه خره.یا مثلا ایرانیها در اعتراض به کشورها ی اروپایی کارناوال خران راه انداختند یا حتی یه حزب توی عراق به اسم حزب خران به ثبت رسید.

   ولی خوب اینا فرق می کرد حالا فکر کنید توی کشوری که انسانها هم هیچ ارزشی ندارند بعضی حیوانات خیلی طرفدار دارن. مثلا چند سال پیش یادمه بخاطر توهین به تمساح یه کاریکاتوریستو از مملکت فراری دادیم. یا همین چند وقت پیش برای کشیدن یه سوسک چه بلوایی بپا شد و ...

  و حالا خر این حیوان زحمت کش بی زبان که کار بکار کسی نداره و اصولا کار خودشو میکنه بدون اینکه از کسی انتظار داشته باشه موجب تعطیلی بهتربن قویترین و ...ترین روزنامه کشور شد.

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم شهریور 1385;ساعت 23:49; توسط حقگو; | Balatarin

سلام سلام سلام بر همه.

میگم تا حال شنیدین که میگن خدایا یه شری بیاد که خیر ما توش باشه . اِ تا حال نشنیدین.خوب حالا بشنوین. حتما می پرسین چی شده؟

       بعد از جریان تهمت 4-5 روزی سر کار نرفتیم و یه دفه هم گذاشتیم دیروز رفتیم و به مدیر مالی شرکت (که بنده از پرسنل ایشون محسوب می شم) گفتم اومدم برای تسویه حساب. خلاصه گفتن از کی سر کار نیومدی. گفتم 4، 5 روزی هست و خلاصه ازون اصرار که جریان چی بوده و از من که دیگه برام مهم نیست فقط می خوام برم. همین تا کار به جایی رسید که مدیرعامل شرکت هم اومد و کار نداریم مدیر مالی شرکت می گفت من اجازه نمی دم افراد این شرکت به همین راحتی برن و ازین حرفا خلاصه با پیشنهاد یک موقعیت شغلی بهتر توی یک پروژه دیگه من و راضی کردن که بمونم.

        البته نه به این راحتیها گفتم من دیگه نمی خوام بابت کار با شما هزینه ای پرداخت کنم.گفتن مگه شما چه هزینه کرده اید؟ گفتم من آبرو و حیثیتم و دادم. دیگه چیزی نگفتن.خلاصه ما هم کمی ناز کردیم و گفتم خبرشو فردا بهتون می دم. فرداهم که یعنی امروز باشه زنگ زدم گفتم به طور موقت قبول می کنم ولی ازین به بعد روی همکاری دائم من حساب نکنید.

    البته دلیلش رو هم صداقت و رو راستی و وجدان کاری خودم میدونم.که اینها رو مجبور کرد اینطوری جلو بیان و مدیرشرکت گفت که اشتباهع کرده.

سربلندى گر تو خواهى با هـمه يكرنگ باش

فرش از صد رنگى خـود زير پـا افتاده است

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم شهریور 1385;ساعت 23:29; توسط حقگو; | Balatarin

آیا به نظر شما وجود کلیه شرایط دلیل بر انجام کاره؟

   امروز از دفتر شرکت تماس گرفتند و گفتند که به فلانی بگید بیاد دفتر! منم که از خدام بود برگردم سریع برگشتم و رفتم دفتر و توی دفتر که آقای ... مدیرعامل شرکت بودند گفتند که آقای ... کاری دارید اومدید اینجا؟ گفتم راستش شما تماس گرفتید که من بیام؟ گفت که آقای فلانی جریان آقای ... چیه؟ بعد خودش گفت که بچه های حراست ... گفتند که شما دختر بازی کرده اید(با وقاهت تمام)؟ گفتم خوب شما هم باور کردید؟

گفت که آخه ....گفتم آخه چی؟ گفت :اگه میگفتن فلانی باور نمی کردم چون نه ریخت داره نه قیافه و نه مال این صحبتهاست!

گفتم ولی چون درباره منه باور کردید؟ گفت خوب شما شرایطش رو دارید!( از دید بچه های شرکت خوش چهره ترین و خوش تیپ ترین و ... ترین فرد شرکت منم)

منم که حسابی اعصابم خورد شوده بود گفتم یعنی شما میگید که من مورد اخلاقی دارم؟

گفت گزارش دادن! گفتم کی ؟ خلاصه من حسابی اعصابم خورد شده بود یه خورده سرش قاط زدم و از دفتر اومدم بیرون.پیش خودم گفتم ارزش من خیلی بیشتر از اینه که پیش اینا کار کنم.

 اینقدر اعصابم خورد بود که نگو نپرس؟توی ماشین از شدت ناراحتی و این که توی فکر بودم نفهمیدم کی خوابم برد؟

حسابی حالم خرابه؟

بازم می پرسم آیا داشتن چهره خوب و خوش تیپ بودن نشانه انحرافه؟

چیزی که خیلی من و ناراحت کرد این بود که توی تمام عمرم ازین کار بدم میومد و هیچ وقت سمتش نرفتم( البته بین خودمون باشه چند باری می خواستم ولی خوب نتونستم خودمو راضی کنم که اینم ماله قدیمه) ولی میبینی دقیقا روی همون چیزی که حساسیت داری بهت تهمت میزنن؟ و همکارایی که با وجود داشتن زن و بچه دنبال این کاران خیلی راحت میگردن؟(لعنت بر هر چی آدم ....)

 

خودمم نفهمیدم چی نوشتم شاید فردا اومدم خوندمش و اصلاحش کردم. گفتم از فردا هم دیگه نرم سر کار تا ببینم چی میشه!

 

 

عنان به میکده خواهیم تافت  زین مجلس

که وعظ بی عملان واجب است نشنیدن

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385;ساعت 6:19; توسط حقگو; | Balatarin

من دوباره دارم غایب می شم.دیگه تا آخر تابستون در خدمتتون نیستم ولی بعدش انشاالله همچون گذشته پر انرزی در خدمتتون خواهم بود با مطالب لوس و بی مزه.

********************************************************

میگم چون هفته آینده نیستم پیشاپیش نیمه شعبان میلاد منجی عالم بشریت حضرت مهدی(عج) رو به تمام شما تبریک میگم.تا ۲-۳ هفته آینده خدانگهدار

گفتم که روی خوبت از من چرا نهان است  

گفتا که خود حجابی ورنه رخم عیان است

 

+ نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385;ساعت 23:33; توسط حقگو; | Balatarin

دیروز وقتی که داشتم کتاب نامه های عاشقانه یک پیامبر رو می خوندم.به این قسمت که رسیدم خیلی ذهنم و به خودش مشغول کرد.

     عشق او همچون خود طبیعت آرامبخش است.برای آدم هیچ معیاری تعیین نمی کند.هیچ چیز را برای آدم انتخاب نمی کند، به سادگی حقیقت وجود آدم را می پذیرد، درست مثل طبیعت. من حقیقی هستم، او نیز.این دو حقیقت یکدیگر را دوست دارند-همین!

ولی متاسفانه عشقهای ما همراه با مالکیته! من میگم این و بپوش اونو نپوش و ....

و چقدر راه تا عشق واقعی داریم.

 

دوست واقعی

میگم وقتی آدم یه دوست رو بعد از مدتها میبینه و اون دوست آدم رو در آغوش میکشه و در آغوش گرم دوستت یه حس تازه بهت دست میده که تا حال قبلا اون و تجربه نکردی! چقدر لذت بخشه. اون حس هم اینه که احساس میکنی از صمیم قلب تو رو بغل کرده و بدون هیچ دروغ دلنگی.فقط و فقط بخاطر خودت چه حالی پیدا میکنی.

ولی بعد ناراحت میشی که چرا باید فقط چند تا از دوستات اینطور باشن.

 

 

مطالعه

میگم نتیجه مطالعه چند ماهه کتابهای فلسفی این شده که خودمم دیگه نمی فهمم چی دارم میگم. باید دوباره برگردم یکم مطالعه ادبی هم داشته باشم.حس میکنم توی نوشته هام کاملا مشخصه( تا دیگه این مرحوم آ سید تقی هی نگه حال نمی کنم با نوشته هات)

 

 

+ نوشته شده در جمعه دهم شهریور 1385;ساعت 23:3; توسط حقگو; | Balatarin

باور کنید این دو سه هفته ای که نیستم حسابی دلم براتون تنگ میشه؛ دلم می خواد این دو سه روزی که اینجا هستم حسابی براتون بنویسم ولی خوب کسی حال و حوصله خوندن مطالب طولانی رو نداره مثل خودم.

نمی دونم کی این تابستون تموم میشه و ما برگردیم سر خونه و زندگیمون. یادش بخیر دانش آموز که بودیم دلمون نمی خواست تابستون تموم بشه ولی حالا ...

 

 

اندر احوالات شیخ و BlogRolling

اندر احوالات شیخ نقل کرده اند که روزی درعالم وبلاگ گردی به وبلاگ آسید تقی (رضی الله عنه) سر زدی و نوشتار آن تاپیک مربوط بودی به BlogRolling شیخنا ازین کشف بسیار مشعوف گردید و پس ازمکاشفات کثیر این اختراع را بروی وبلاگ خود قرار دادی تا مورد استفاده قرار گیرندی هم برای خود هم دیگران .

روزها گذشت و شیخنا با این سیستم حالها کردندی تا ناگاه زمانی موقع Ping Form  آگه گشت که این عمل برای اون میسر نیست.و روزها از آن روز گذشته و شیخنا در کف یک Ping Form نشستندی.

لذا شیخ از دوستان عاجزانه در خواست کمک دارد.

                                        ومن الله التوفیق

                                           5 شعبان المبارک 1427 هجری قمری

 

 

دیروز موقع پیاده شدن از تاکسی راننده بهم گفت 1000 تومن میشه(حس کرده بود من غریبه هستم و البته توی شهر اونها بودم) ولی شما 800 تومن بدین!(با لحنی که منت سرم گذاشته باشه و آدم عکس العمل دیگه ای نتونه انجام بده) منم مثل همیشه یه پونصدی بهش دادم.لحنشو عوض کرد و گفت عزیزم من گفتم هزار میشه ولی شما هشصد بدین حالا تو پونصد میدی. گفتم کرایه اش همینه گفت : کی میگه. گفتم : عزیزم درسته غریبه هستم ولی غریب نیستم. گفت : این مزخرفات چیه میگی؟ میگم هشصد میشه. منم گفتم : کرایه اش پونصده (حس کردم آرامش و بخصوص لبخند من اعصابشو حسابی خورد کرده) گفت مگه من از آژانس نیومدم گفتم چرا با یه اطمینانی که دفترشون حرف اونو تائید میکنه گفت پس بیا بریم دفتر. منم که اعصابم کم کم  داشت خورد میشد گفتم بریم. ولی متاسفانه دفتر حرف منو تائید کرد و اون حسابی ریخت بهم و گفت کرایه منو بده گفتم کرایه رو وقتی میگیری که منو توی مقصد پیاده کنی نه اینجا گفت من از اینجا جم نمیخورم. به مسئولشون گفتم یه تاکسی بدین منو تا ترمینال برسونه. دیگه مجبور شد منو برسونه. توی راه برگشت هم همش از معرفت و مردانگی و ابنکه مرد باید معرفت داشته باشه و این صد تومن دویستومنا ارزش نداره و ...(با همون لحنی که من 800 یا 1000 رو بهش بدم – راننده پر رو -) ولی من موقع پیاده شدن همون پونصدی رو در کمال پررویی بهش دادم و اونکه با تعجب داشت منو نگاه می کرد متاسفانه من نامردم  رو جواب شنید.(البته با یک لبخند که حرصش رو حسابی در میورد)

اونم به زبون ترکی چیزی گفت و رفت.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم شهریور 1385;ساعت 23:52; توسط حقگو; | Balatarin

 

سلام سلام سلام.

سلام بر همه دوستان.

اول از همه فرا رسیدن ماه شعبان واعیاد این ماه رو به تمام شما عزیزان تبریک میگم.

خوب اول یه لبخند بزنید.تا من برم سر اصل مطلب.

من فکر نمی کردم که لبخند همچین تاثیری داشته باشه باور کنید من حداقل توی این دو سه ماهه گذشته تاثیرات شگفتی دیدم از این لبخند.

مثلا روزی که خیلی عجله داشتم و داشت دیرم میشد یه راننده من و که دید چنان ترمزی زد که نگو منو تا اونجایی که می خواستم رسوند با اینکه توی مسیرش نبود و کرایه هم نگرفت. یا همین چند روز پیش یه پیرمرد (که توی مجموعه کاریمون باغبونه) من و که دید اومد و صورتم و بوسید گفت که تا حال جونی به این خوبی ندیده! (اینجا چند تا نکته رو هم گوشزد می کنم اول اینکه پیرمرده قزوینی نبود و دوم اینکه من حدود سه ماهیه که به یه قسمت دیگه از شرکتمون در شهرستان مامورم و این باغبونه از قبل منو نمی شناخت)

 

امروز بعد از چند روز اومدم حاضریمو بزنم و ببینم دوستان چی گفتن. مطلب اصلی فردا شب.

 

مخمور جام عشقم ساقی بده شرابی

پر کن قدح که بی می، مجلس ندارد آبی    حافظ

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور 1385;ساعت 22:48; توسط حقگو; Balatarin