تبليغاتX
شیخ حقگو

نقل است روزی شیخ در جمعی نشسته بودندی و بحت اندر باب دانشگاه ویرجینیا داغ.

پس شخصی شیخنا رضی الله عنه را ندا داد که یا شیخ نظر شما اندرین باب چون است؟

پس شیخ بگفتا که اندر حیرتم. پس جمله مریدان متحیر شیخ را بنگریستند و بگفتند یا شیخ از چه در حیرتید؟ شیخ رضی الله عنه بفرمودندی که از این همه توجه که رسانه های داخله بالاخص توجهی که تلفیزیون به این موضوع نشان داده؟ پس جمله مریدان گفتندی حیرت ندارد این نیز از اخبار است؟ شیخنا فرمودندی از انجا که بلایی که بر سر دانشجویان ایرانی برفت و در آن واقعه نیز عده ای یاقی به خوابگاه دانشجویان حمله ور گشتندی این اندازه مهم نگردیدندی که این خبر. شاید این از برای رنگ خون دانشجویان آمریکایی است که قرمزتر باشد و سرخاب و سپیدابش بیشتر...

 پس در آن جمع مریدی آهی کشید و جان به جان آفرین تسلیم کردندی...

خداوند بر طول عمر او بیافزاد.

 

 

در خبر است که شیخ حدادعادل از مشایخ راس الحکومه اندرین باب جمله اهل شباب را پند همی داد که ای جوانان آمریکا توانایی تامین امنیت را برای شهروندان خود ندارد نباید که به تبلیغات توجهی کرد پس شیخنا رضی الله عنه انگشت حیرت به دهان فرو برده و با خود گفتندی که چون است که شیخ حدادعادل از اخبار داخله بی خبر است؟

پس شیخ با خود لختی اندیشیدی و گفتندی که آیا اینگونه حوادث را می توان ملاک تامین امنیت دانست؟ پس چون است که ماموران نیروی انتظامی ما را گروگان می گیرند و حکومت دم از ناتوانی در تامین امنیت نمیزند و یا ماموران یک پاسگاه را قتل عام میکنند و همه این افراد نظامی و مسلح بوده اند اما باز ایران در امنیت است!!!

این همه قتلهای زنجیره ای و ... و باز ایران در تامین امنیت شهروندان خود نمونه!!!!

نیازی به یادآوری حادثه کوی دانشگاه و ... نیست.

براستی ماموری که توان دفاع از خود را ندارد می تواند امنیت را برای ما به ارمغان بیاورد.

الله اعلم

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام فروردین 1386;ساعت 19:57; توسط حقگو; | Balatarin

فکر میکنید بهترین دروغ سیزده چیه؟
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم فروردین 1386;ساعت 19:21; توسط حقگو; | Balatarin

نقل است روزی شخصی به محضر شیخ رضی الله عنه بیامدی و او را سوال کردندی اندر باب گلدکوئست و مابقی شرکتهای هرمی؛ پس شیخنا فرمودند که این شرکتها اثرات مثبتی در مملکت داشتندی. پس جمله مریدان انگشت حیرت به دهان برده اندر صحبت شیخ و یکی از مریدان را طاقت نماندی و به عرض شیخ رساندی یا شیخ مگر شما همیشه جمله مریدان را نصیحت نکردندی اندر این باب که مبادا در این دام افتادندی؟

شیخنا دامت برکاته جواب بدادی بلی من همانم.

پس یکی دیگر از مریدان بگفت: پس چگونه است که امروز از آن راضی هستید؟

پس شیخنا فرمودندی من ازآن راضی نیستم من اندر باب نتایج اظهار رضایت کردندی.

پس جمله مریدان یک صدا پرسیدند وقتی از امری رضایت نباشد چگونه باشد رضایت از نتیجه؟

شیخ دامت افاضاته بفرمودندی نتیجه این امر این است که بر عموم مسلم گشتی که بدون زحمت و تلاش نتوان به ثروت و رفاه رسیدندی مگر بر عده ای قلیل و آنهم کسانی که بالا هستند.

پس جمله مریدان از خدا مغفرت خواستندی و توبه نمودندی از آرزوهای یک شبه میلیونر شدن خود.

خداوند بر طول عمر او بیافزاد.

 

 

پ ن: یادمه مهناز توی وبلاگش داستانهایی رو میذاشت یکی از داستانهاش خیلی قشنگ بود- البته همشون قشنگ بودن- و اونهم راجع به خرگوش و کلاغ بود.

روزی خرگوش در حال کار و تلاش بود و در جستجوی غذا ناگهان چشمش به آقا کلاغه افتاد که راحت و ریلکس بالای درخت نشسته و استراحت می کنه. خرگوش از کلاغ میپرسه منم می تونم مثل تو یه گوشه بشینم و استراحت کنم و غذا بخورم؟ آقا کلاغه میگه چرا نمی تونی تو هممثل من همین کار رو بکن.

خلاصه خرگوش هم همونجا زیر درخت لم میده و شروع میکنه به استراحت و خوردن همویج که ناگهان روباه خانوم* میاد و همونجا خرگوش رو نوش جان میکنه.

نتیجه گیری اخلاقی: استراحت و تفریح و عشق و حال فقط مال کسایی که اون بالا بالاها نشستند.

*: توی همون سایت هم یه مطلب نوشته شده بود که می گفت دقت کردین تموم موجودات خوب خانومن مثل مهتاب خانوم –خورشید خانوم – آهو خانوم و ... . تمام شخصیت های بد مردن مثل آقا گرگه – آقا دزده و ....اینجا بخاطر دفاع از آقایون عمدا روباه با پسوند خانوم اومده باشد که مورد رضایت کلیه آقایان قرار بگیره!!

 

پ ن2: چه پینویس طولانی شد.

پ ن 3: داستان برداشت آزاد بود ازون داستان.

پ ن4: از خانومای محترم تقاضامندم بخاطر مطلب (*) نظرات فمنیستی ندن ممنونم.

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم فروردین 1386;ساعت 1:16; توسط حقگو; | Balatarin

نقل است روزی شیخ از معبری بگذشت و اندرآن حال 2 طفل با هم به مجادله برخواستند؛ طفل اول از سر غرور دیگری را ندا داد که ای فلان پدر من وکیل الرعایا !!!!! است و در مجلس بر شما قانون بگذارد پس وای به حال تو که ... می کنم. طفل دیگر از سر تمسخر او را خطاب کرد که ای فلان پدر من پاسبان است که با گرفتن 5 قران به قانونی که پدر تو وضع کرده می شا...د.

خداوند بر طول عمر او بیافزاد.

پ ن1: این حکایت را شخصی از برای شیخ نقل بکرد.

پ ن2: احتیاط واجب آنست که این حکایت را مربوط به زمان حال ندانیم چرا که دیگر جای وکلا رعایا و ضعفا و فقرا بجز در محله های اعیان نشین شهر نمی باشد و انجا هم جای پاسبانان بدبخت بیچاره نباشد.

پ ن 3: راستی میگن عید شده پس عیدی ما یادتون نداره. ا ا ا  یادم رفت عید رو تبریک بگم .

عیدتون مبارک

چندتا ماچ و موچ هم اینور و اونور اضافه کنید.البته خواهشن خواهرای محترم دعوا نکنن شیخ ماچ نمیده.

پ ن4: ایشالا سال خوب و خوش و پر خیر و برکتی براتون باشه.

فلک چو دید سرم را اسیر چنبر عشق

ببست گردن صبرم به ریسمان فراق

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم فروردین 1386;ساعت 15:35; توسط حقگو; | Balatarin