تبليغاتX
شیخ حقگو - فقط دعا

واقعا خیلی زحمت می کشن آدم تا با چشم خودش نبینه نمی دونه که چقدر زحمت روی دوششون هست. البته آرزوی قلبی من برای شما اینه که هیچگاه توی زندگیتون از این تجربه ها نداشته باشین و نخواهید زحمت کشیدن این قشر رو از نزدیک ببینید.

     آره پرستارا و دکترا رو می گم.واقعا خیلی زحمت می کشن و کار پر زحمتی دارن من همینجا از تمام پرستاران و پزشکانی که برای حفظ جان انسانها زحمت میکشن تشکرمیکنم. البته ....

 

   

  با وجود اینکه تمام تلاشم اینه که حداقل یکروز در میون این وبلاگ بروز بشه ولی خوب بعضی وقتها نمیشه. دیروز با چند تا از دوستان بودم که از خونه زنگ زدن و گفتن که خودتو سریع برسون بیمارستان... گفتم چی شده گفتند که ... حالش خوب نیست بردنش بیمارستان ... ( داماد کوچیکمون و پسر عموم) تماس گرفته گفته دست تنهام یکی بیاد پیشم. منم سریع خودمو رسوندم اورژانس بیمارستان و گفتم چی شده گفتند که ازینجا منتقلش کردند بیمارستان ... .منم سریع خودمو رسوندم بیمارستان ... نگهبان بیمارستان اجازه نداد که بریم داخل تا اینکه یکی از دوستان رو دیدیم گفت چی شده گفتم جریان اینه گفت خوب می خواید یکیتون برین داخل ( یکی از برادرای بزرگم و عمو و زن عموم و چندتا دیگه از فامیل هم خودشون رو رسونده بودن) منم سریع پریدم داخل و رفتیم دنبالشون توی قسمت سیتی اسکن پیداشون کردیم. دکتر گفت که امیدی بهش نیست لخته خون توی مغزشه. باید عمل بشه ؟ اگه عمل نشه 100% مرگش حتمیه و اگه عمل هم بشه احتمال خیلی ضعیفه که زنده بمونه اگه هم زنده بمونه فلج میشه.

ساعت 12 شب عمل رو شروع کردند و ما هم تا صبح پشت در بیمارستان بودیم که البته خان داداشم و کلی از فامیل هم اومده بودند. که هر چند میلی به رفتن نداشتن ولی با اصرار خان داداشم دیگه ساعت 2 نیمه شب بود که اکثرشون رو فرستادیم برن. ساعت 7 صبح عمل به اتمام رسید هر چند عمل با موفقیت به اتمام رسید ولی دکتر گفت امیدی نیست فقط دعا کنید. خیلی بده که یک آدم توی سن 25 -26 سالگی ...

منم از شما فقط یه خواسته دارم فقط براش دعا کنید ....

 

 

تو را من چشم در راهم ....

میگم شرمنده اگه ناراحتتون کردم. خودم که روحیه ام افتضاحه تنها جایی که دیدم میتونم خودمو خالی کنم اینجا بود . ولی شما یه لبخند بزن.

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم تیر 1385;ساعت 21:27; توسط حقگو; |