تبليغاتX
شیخ حقگو - رد پا

شبی خواب دیدم که کنار ساحل همراه با خدای خود قدم می زدم؛ بر پهنه تاریک آسمان صحنه هایی از زندگیم را می دیدم. در هر کدام از صحنه ها دو جفت رد پا بر روی شن دیده می شد یکی متعلق به من و دیگری به خدا. وقتی تمام قسمتها را دیدم و با دقت نگاه کردم متوجه شدم که در بعضی از قسمتها فقط یک جفت رد پا دیده می شد کمی که تامل کردم متوجه شدم که این قسمتها سختترین و بدترین لحظات زندگیم بوده است. از خدای خود پرسیدم: خدایا تو گفتی که در همه احوال همراه و همدم من خواهی بود و هرگز مرا ترک نخواهی کرد اما در سخت ترین لحظات زندگیم آنگاه که تو را بیش از هر لحظه ای نیاز داشتم یک جفت رد پا بیشتر نمی بینم! چرا مرا تنها گذاشتی؟

خداوند با آرامی پاسخ داد: من همیشه تو را دوست داشته و دارم و هرگز تو را تنها نخواهم گذاشت. آنگاه که فقط یک جفت رد پا دیدی آن زمانی بوده است که من تو را بر دوش داشتم ... !

 

 

اومدم بگم که یه چند روزی نیستم اگه دقیقتر بخواید یه 25 - 26 روزی دارم می رم ماموریت.دیگه ناچارا نیستم .البته اگه اونجا دسترسی به اینترنت باشه که حتما هستم ولی چون اطلاعی ندارم که هست یا نیست گفتم که قبلا گفته باشم بعدا جای گلگی نباشه. تو رو خدا شانس می بینید الان که وقت وبلاگ و وبلاگبازی ما داریم میریم.البته امیدوارم به شما خوش بگذاره.

 

 

نمی دونم این بلاگ رولینگ چه مرگشه که پینگ فرم نمیشه.اه

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم تیر 1385;ساعت 6:0; توسط حقگو; |