تبليغاتX
شیخ حقگو - عشق

دیروز وقتی که داشتم کتاب نامه های عاشقانه یک پیامبر رو می خوندم.به این قسمت که رسیدم خیلی ذهنم و به خودش مشغول کرد.

     عشق او همچون خود طبیعت آرامبخش است.برای آدم هیچ معیاری تعیین نمی کند.هیچ چیز را برای آدم انتخاب نمی کند، به سادگی حقیقت وجود آدم را می پذیرد، درست مثل طبیعت. من حقیقی هستم، او نیز.این دو حقیقت یکدیگر را دوست دارند-همین!

ولی متاسفانه عشقهای ما همراه با مالکیته! من میگم این و بپوش اونو نپوش و ....

و چقدر راه تا عشق واقعی داریم.

 

دوست واقعی

میگم وقتی آدم یه دوست رو بعد از مدتها میبینه و اون دوست آدم رو در آغوش میکشه و در آغوش گرم دوستت یه حس تازه بهت دست میده که تا حال قبلا اون و تجربه نکردی! چقدر لذت بخشه. اون حس هم اینه که احساس میکنی از صمیم قلب تو رو بغل کرده و بدون هیچ دروغ دلنگی.فقط و فقط بخاطر خودت چه حالی پیدا میکنی.

ولی بعد ناراحت میشی که چرا باید فقط چند تا از دوستات اینطور باشن.

 

 

مطالعه

میگم نتیجه مطالعه چند ماهه کتابهای فلسفی این شده که خودمم دیگه نمی فهمم چی دارم میگم. باید دوباره برگردم یکم مطالعه ادبی هم داشته باشم.حس میکنم توی نوشته هام کاملا مشخصه( تا دیگه این مرحوم آ سید تقی هی نگه حال نمی کنم با نوشته هات)

 

 

+ نوشته شده در جمعه دهم شهریور 1385;ساعت 23:3; توسط حقگو; |